تبلیغات
او خواهد آمد.... - دانه ی کوچک
او خواهد آمد....
....... و زمان در گذر است..... و کسی همچنان منتظر است.....
سه شنبه 23 فروردین 1390 :: نویسنده : امیرعباس

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت:«من هستم، من این جا هستم. تماشا کنید.»

 اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد. دانه خسته بود از این زندگی،از این همه گم بودن و کوچکی.

یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ کس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.»

خدا گفت: «اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن را ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را از چشم ها پنهان کرد.رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.

سال های بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می آمد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 فروردین 1390 10:54 ق.ظ
داشتم فکر میکردم اگه قسمت ارسال نظر تو هم شماره داشت که وارد میکردیم بعد ارسال میشد خوب بود چون تا اینترو میزنی که بری خط پایین خودش ارسال میشه ولی اگه کد داشت اول شماره میزدی بعد ارسال
امیرعباس وقتی میخوای اینتر بزنی دوباره یه کلیک بکن آخر خطت بعد اینتر بزن.... میهن بلاگ اونجوری نیست دیگه.... بازم ببخشید میهن بلاگ رو..
چهارشنبه 24 فروردین 1390 10:49 ق.ظ
سلام
حالا طرح وبلاگتو تعقیر میدی به من هیچی نمیگی
مثل همیشه من اخر از همه میفهمم
عکس بچه گیت منو میکشه خیلی بامزه بودی
امیرعباس روزی که عوض کردم خونه خالت بودی عزیزم.... فکر کردم تا الان دیدی... ببخشید .... اگه میدونستم ندیدیش حتما خبر میدادم....
سه شنبه 23 فروردین 1390 07:51 ب.ظ
سلام داداش عزیز
چطوری داوودجان؟
چه داستان قشنگی بود
یه جورایی به خودمون مربوط میشد
ببخشیداین چندروزنتونستم بیام سربزنم
الآن تازه وقت كردم اون جریان رونوشتم وگذاشتم.
درپناه حق
امیرعباس سلام داداش
خوشحالم که خوشت اومد... خوندم قسمت اول جریانتو... خوشحال شدم که داری یه کارایی میکنی... امیدوارم موفق باشی...
سه شنبه 23 فروردین 1390 03:44 ب.ظ
من که از بس خوش شانسم، اگه دانه هم بودم و به خیال خودم میرفتم تو خاک که بعدش سپیدار بلند شم..اونجا هم یه کرمی چیزی میومد میخوردتم و خلاص!!!
امیرعباس عههههه آذین خان اینقده نا امید نباش... اگه آدم از اول هم سپیدار باشه و اینقده نا امید باور کن یه هیزم شکن میاد هیزمش میکنه.....
سه شنبه 23 فروردین 1390 03:41 ب.ظ
سلام برادر
خوبی؟؟
بسیار زیبا و با معنا بود...
موفق و پیروز باشی
WINNER
امیرعباس سلام... ممنون... همچنین
سه شنبه 23 فروردین 1390 11:36 ق.ظ
سلام...:وتو نیز بزرگی چرا که روح خدا در تو دمیده شده.... جانشین پروردگاری در زمین......اگر بچشم دیگران نیامدی نگران نباش چرا که اگر با خدا باشی خداوند بزرگت می کند که(تعز من تشاء)..... با خدا بودن همیشه بهتر از ناخدا بودنه..... به ضعفها و کمبود هات نگاه نکن به قدرت لا یزال پروردگارت توجه کن که(ان الله علی کل شئ قدیر).... خطاب این جملات بخودم بود یعنی یه جور درد دل..... یاحق.
امیرعباس باز اگه مخاطبش من بودم یه چیزی... یه جور دلداری حساب میکردم... اما شما که ماشاالله اینقدر داری به چشم میای که حسودان نتونستن جلوی حسادت خودشونو بگیرن و چپ و راست ضربه زدن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

دعا پشت دعا برای آمدنت.
گناه پشت گناه برای نیامدنت.
دل درگیر میان این دو انتخاب.
کدام آخر؟ آمدنت یا نیامدنت؟


مشهد دل عالم است و ما اهل دلیم...
مدیر وبلاگ : امیرعباس
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
چت روم - چت روم