تبلیغات
او خواهد آمد.... - جوجوی جوون مرگ
او خواهد آمد....
....... و زمان در گذر است..... و کسی همچنان منتظر است.....
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : امیرعباس

 View Image

چندی پیش یه اتفاقی افتاد که امروز دوباره توی محل کار صحبتش شده بود و هر کسی یه نظریه ای میداد

گفتم اینجا بنویسمش که هم از نظریات شما بهره مند بشم هم زودی آپ کنم که قدیمی شدن مطلب گزارش سفر جبران بشه...

چند وقت پیش جلوی محل کارمون یه جوجه موسی تقی (البته این پرنده ها معمولا تو هر شهری یه اسم دارن به همین دلیل عکسشو گذاشتم که بدونین چیو دارم میگم اون یکی بزرگشه اون یکی هم شکل جوجه هاش... جوجه ای که صحبتشه از اونا هم کوچیک تر بود) افتاده بود روی زمین. بسیار بسیار کوچیک بود... خونه شون هم یه جایی بود که هیچکی نمیتونست بره بالا و بزارش توی خونه... مامانش میومد پایین بهش غذا میداد باز میرفت بالا... کنار محل کارمون هم یه قصابی هست که همیشه دو تا گربه از مشتریای پروپا قرص این قصابی هستن... من روز اول میخواستم جوجه رو بردارم اما تا وقتی می خواستم برم خونه فراموش کردم.... شب کلی تو این فکر بودم که بی شک طفلی خوراک گربه ها شده و کلی به خودم بد و بیراه گفتم که چرا فراموش کردم جوجه بیچاره رو نجات بدم از گربه ها و سرما.... صبح که رفتم سر کار با کمال تعجب دیدم توی باغچه داره تاتی تاتی میکنه برا خودش...  این دفعه برای اینکه ازش یادم نره و گربه ها هم نخورنش آوردم گذاشتم زیر میزم توی یه کارتن.... یه سرنگ و کمی آرد نخود هم خریدم تا ظهر دو سه بار تغذیه کرد.... خلاصه بردمش خونه و قریب به یه ماه با خودم میاوردمشو میبردمش چون باید با سرنگ آرد نخود بهش میدادم تا بالاخره یادگرفت ارزن بخوره خلاصه در کل قریب به سه ماه و نیم تو خونه ما بود.... اما پرواز کردنو یاد نمیگرفت که بندازمش بیرون... تا اینکه یاد گرفت از توی حیاط تا لب بام بپره  ... همه مون کلی خوشحال شدیم و تصمیم گرفتم ببرم یه جای بندازمش که بره برا خودش.... چون خیلی کم میتونست بپره و اصلا به پروازش تسلط نداشت و اصلا از آدمها نمیترسید کلی فکر کردم کجا میشه ولش کنم که هم آدم نباشه هم گربه نباشه هم آب و غذا باشه .... بالاخره بردمش توی طرقبه.... احتمالا همتون میدونین طرقبه مشهد کجاست... یه جایی که همش باغه و فقط یه قسمتهای خاصی آدمها میان برای صرف ناهار و چای و غیره.... از خونه ما تا اونجا نیم ساعت با ماشین راهه البته بدون ترافیکش نیم ساعت... روزای جمعه که گاهی تا سه ربع طول میکشه.... خلاصه بردمش و بعد از کلی بررسی و کارشناسی روی باغ های مختلف یه باغی پیدا کردم که آدم توش نمیرفت.... یه جوی آب باریک هم وسط باغ بود.... گفتم به به عجب جایی پیدا کردم  .... یه پاکت ارزن هم که با خودم برده بودم همونجا ریختم و جناب جوجو رو هم که دیگه تقریبا بزرگ شده بود پرش دادم.... رفت رو یه شاخه درخت نشست.... البته باضرب پرتاب کردن من به اون شاخه رسید..... همونجا نشست من هی صبر کردم بپره دیدم نخیر همونجوری آروم نشسته و اصلا قصد نداره جایی بره .... منم با کلی خوشحالی که جای به این خوبی پیدا کردم براش نشستم توی ماشین تا راهی محل کار بشم..... گفتم تا شب کلی کیف میکنه تو این آب و هوای باغ .... اما همین که استارت زدم جلوی دوتا چشمام جوجویی رو که سه ماه و نیم به اون بدبختی غذا بهش دادم و جمعش کردم یه کلاغ پدر صلواتی اومد گرفت و رفت ...... یعنی یه لحظه واقعا خشکم زده بود..... به همون حالت خشک شده تا محل کارم رفتم و به محض ورود برای همشون تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده که دل که سهل است همه جای آدم میسوزه ..... البته شاید زیاد براتون مهم نباشه ولی باید سه ماه و نیم یه پرنده رو به اون زحمت بزرگ کنین تا بدرکینم.....

رییسم گفت یه حکمتی تو کار بوده وگرنه اگه 1 دقیقه دیرتر اون کلاغه میومد تو نمیدیدی و دلت خوش بود ...  ایشون سه تا نظریه کارشناسی دادن که مینویسم.... شما هم نظر بدین

نظریه 1: خدا میخواسته بهت نشون بده که خودتو پر پر هم بکنی نمیتونی اجل کسی رو عقب بندازی

نظریه 2: وقتی به جای اینکه توکلت به خدا باشه توکلت به شرایط منطقه ایه همینه

نظریه3: خدا میخواسته ببینی چجوری روزیه کلاغ تو طزقیه رو از اینهمه راه میرسونه

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 خرداد 1396 08:18 ق.ظ
This paragraph will help the internet viewers for creating new blog or even a
weblog from start to end.
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 03:20 ق.ظ
چندسال پیش یه بلبل داشتیم تو محیط خونمون آزاد بود ،بالشو چیده بودیم زیاد نمیتونست بپره اسمشو گذاشته بودیم آقا جون،یروز مامانم ندیدش نشست روش و آقاجون رو صاف کرد.همینجور که نشسته بود روی آقاجون داشت سریال نگاه میکرد.وقتی بلند شد آقاجون بدبخت با زمین یکی شده بود.بعد از کلی غر زدن انداختش داخل سطل زباله.ماهم جیکمون در نیومد.
شنبه 18 تیر 1390 12:34 ب.ظ
ممنون برای کمکی که به این جوجو کردید.متاسفم که کلاغ خوردش.خودتون رو سرزنش نکنید.میشه گفت تجربه ای شد برای آینده که اگه جوجه ای رو پیدا و بزرگ کردید دیگه چنین جا هایی نذارید.متاسفم که جلوی چشمتون این اتفاق افتاد.حداقل خوشحال باشید مثل بنگشت که توی دست خودم،جلوی چشم خودم خفه شد و نتونستم براش کاری کنم نشد.
درسته صحنه ی عذاب آوری بود.اما حداقل به این فکر کنید که اون جوجه هم شده غذایی توی دهن جوجه کلاغ ها.
متاسفم.
امیرعباس اتفاقن دقیقن همین موضوع اومد تو ذهنم که اون کلاغ و جوجه هاش هم گرسنه بودن خب
یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 04:21 ب.ظ
سلام
مرداب هم خوبه...یه چیزایی داره که میشه روش حساب کرد ! همینش خوبه که هیچکس تو لحظه ی اول دوسش نداره.خوشش نمیاد ولی خیلی چیزا داره.حالا شمام سخت نگیرین.قبولش کنین.
امیرعباس بعله اینم حرفیه... باشه قبول
شنبه 24 اردیبهشت 1390 10:34 ق.ظ
من می فهمم چی میگی... با این فرق که اون موقع کسی نبود که این علتهای قشنگو بهم بگه و آرومم کنه!
امیرعباس ای وای
حالا چرا اسم شما مردابه؟ مرداب خوب نیست.... چشمه خوبه...
فکر میکنم شما تازه وارد هستید... خوش اومدین...
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 11:57 ق.ظ
حرف از پرس شدن جوجه ها شد که منم یاد یه خاطره ای افتادم :
با مامانم و داداشم حدود دو سال پیش داشتیم به گمونم دنبال بازی می کردیم () که وسط بدو بدو یهو مامانم خشکش زد !
پاشو که بلند کرد دیدیم یه مارمولکه زیر پاش پرس شده
تا مدتها بهش می گفتیم قاتله مارمولکه مردم ! چرا مارمولکمونو کشتی ؟

شماها استعداد تربیت جونور ندارین . البته دست خودتون نیست . جونور نیستین که زبونشونو بدونین ...

من تا حالا یه باغ وحش یاکریم ( قمری ) و گنجشک و فنچ و موجود مورد علاقه م خروس () رو پرورش دادم و حتی یه قرقی و گربه و کلی ماهی که همه رفقام بودن و خیلی هم خوب زبونشون رو می فهمیدم .

الانم منتظرم امتحانام تموم شه برا تابستون یه همستر بگیرم . که البته الان هم با یه جونوری به اسم بامبو ( در واقع نوعی جونور گیاهیه ) هم صحبتم . شبا هم باهم می خوابیم .

بچه دار هم شدیم تازه . عکسشو می ذارم رو وبم .
امیرعباس ای وای
سلام علیکم
چه حلال زاده !!!!
همین الان داشتم آپ میکردم سراغتو گرفتم
اومدم بیرون دیدم یه کامنت جدید دارم تا بازش کردم دیدم به به به به به به به آقا شاهین خودمون.....
چطوری چه خبرا؟
طفلی مارمولکه!!!!
منم استعداد حیوون حمع کردن دارم... منتها استعداد جمع کردن اونایی رو که پول دادم خریدم بیشتر دارم....
همستر خیلی نازه... من یکی داشتم ولی اینقدر همه بدشون اومد و چندششون شد که از خونه بردمش تو محل کار نگهش دارم.... اونجا هم با جیغ همکارای خانوم روبرو شدم و مجبور شدم بالاخره ردش کنم....
خلاصه یه زمانی بد جور معتاد حیوانات بودم که بستنم به تخت ترکم دادن....
عکس بچتونم حتما بزار ببینمش....

کجااااا بودی ی ی ی ی ی ی ی ی؟؟؟؟
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 03:36 ب.ظ
سلام آقا داوود
داستانتون خیلی جالب بود
کاملا می تونم درکتون کنم چه حالی بهتون دست داده
از این اتفاق ها واسه من یه بار دوبار نه! زیاد افتاده.
آخی طفلکی جوجو!
منم چند سال پیش یه جوجه یاکریمه خیلی کوچیگ پیدا کردم نسبتا بزرگ شد،جوجه ها همیشه دنباله جایه گرمو نرمن. مادرم یه وری خوابیده بود جوجه هم دیده بود پشته مادم گرمه خوابیده بود، خلاصه مادرم بر میگرده و جوجه ای که این همه واسش زحمت کشیده بودم پرس میشه
بدشانسیه دیگه
ولی کاش شما ولش نمیکردیتن و نگهش میداشتین
مثل همه ی آدمای دیگه که حیوون خونگی دارن
به وبلاگ منم س بزنین
تو میهن بلاگ جدید ساختم.
منتظرم
امیرعباس سلاااام
آخی آخی آخی آخی
منم خیلی وقت پیش یه جوجه گنجشک پیدا کردم که دو روز بهش نون خیس و توت میدادم بعد یه روز دیدیم نیست هر جا رو گشتیم نبود که نبود.... بعد از حدود دو ماه که به دلایلی یکی از تشک هایی که زیر زیر رختخوابها بود و اصلا استفاده نمیشد رو برداشتیم باز کردیم که به صورت پرس شده اونجا پیداش کردیم.... آی دلم سوخت... آی دلم سوخت....آی دلم سوخت....
مادر من شدیدن مخالف با نگه داشتن حیوون تو خونه ضمن اینکه یه حیاط خلوت کوچولو بیشتر نداریم و واقعا حیوون بخوام نگه دارم خیلی عذاب میکشه تو اون محیط... خونه قبلیمون خوب بود که اونجا انواع و اقسام حیوانات خانگی رو تجربه کردم....
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 10:57 ق.ظ
شما جایزه های قبلی من رو بدین

کارهاتو تند تند کن امدم نگی کار داری
امیرعباس عه عه عه
دادم دیگه.... نکنه باز میخوای بگی کو شاهدت؟!!!!
باشه تند تند کارامو میکنم.... زبونشو نیگا...
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 10:47 ق.ظ

همه گزینه ها درست هست باید یک نظریه 4 میزاشتی مینوشتی همه موارد
جوابم درست بود؟ درسته؟
اگه هست لطفا جایزه من زودتر بده ممنون
امیرعباس ای وای!!!
چرا حرف تو دهن مردم میزاری عزیزم؟
من کی گفتم قراره به نظریه ها جایزه بدم؟؟؟
حالا شما جایزه میخوای روی چشم... ولی اینجا میگی خب همه ملت میریزن جایزه میخوان...
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 10:08 ق.ظ
کسی جز غم نمی گیرد سراغ ما را
به زحمت جغد هم ژیدا میکند ویرانه ی ما را
از آن شادم که غم ژیوسته می آید دنبالم
ولی ترسم که غم هم گم کند کاشانه ما را
به کاشانه ای داداش تنهات سر بزن!!!!
امیرعباس حتما سر میزنم
به شرطی اینقده غم انگیز ننویسی عزیز دل برادر...
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 10:08 ق.ظ
سلام داداش داود گل گلاب طبق قولم برگشتم
خوشحال میشم سر بزنی
امیرعباس به به خوش آمدید به جمعمون... مشرف...
حتما میام...
جمعه 16 اردیبهشت 1390 02:46 ب.ظ
تو هم مثل من بد شانسی
نظریه 3 باحاله خوب روزیه کلاغ رو رسوندیا
امیرعباس دیگه ما هم شدیم روزی رسونه روزی خورای خدا...
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 06:53 ب.ظ
سلاام داداش
ماجرای جالبی بود ! اما خب واسه شما غم انگییز
اون سه نظریه مخصوصا دو تای اولش در ما که اصلا نمیگنجه
باز سومیش شاید بگنجه
از درک ما خارجه ! نظر من
امیرعباس
ای بابا شکسته نفسی میفرمایید... چرا نگنجه؟ موضوع به این واضحی...
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 08:17 ق.ظ
ببخشید اسم الناز خانوم تو شناسنامه کدوم مشهدیه؟
اونوقت چجوری؟
امیرعباس اینم شد سوال؟ میخواستی تو شناسنامه کی باشه؟
چجوری نداره! مگه خودم سواد خوندن نوشتن ندارم که منتظر بمونم محضر بنویسه!!!
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 07:13 ب.ظ
داوود جان کم کم به غلط املایی های من عادت میکنی!!حالا آبرومو چرا بردی برادر؟!؟!؟خودت یه جوری درستش میکردی!!
آره خورده میشن حالشو میبرن!!قانون طبیعته دیگه!!!
امیرعباس ایبی ندارح آزین جان من حم قلت املایی ضیاد دارم
اما حمیشح اذ معلمم مطشکرم کح بح من خاندن و نوشطن آموخط
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 05:55 ب.ظ
عزیزدلم خودت میدونی کلا شوخی کردم من همه مشهدیا حتی کلاغ هاتون و مخصوصا تورو دوستدارم
اصلا به عشق تو همه سختی هارو تحمل میکنم و میام

امیرعباس فدات بشم عزیزم
میدونستم شوخی کردی
اصلا تو خودت مشهدی شدی دیگه تهرانی نیستی که
وقتی اسمت رفته تو شناسنامه یه مشهدی یعنی مشهدی هستی
بوووووووووووووووس
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 01:42 ب.ظ
اصلا چه معنی داره خانم و آقا اینجا در ملع عام صحبت های خصوصی بکنن....
در مورد جوجه ات هم متاسف شدم!!!کلا کلاغ احمق ترین موجود عالمه!!ازش متنفرم! ما به اینا میگیم یا کریم.
در مورد حکمتش هم...به خودم هم ثابت شده که هیچ حیوونی دست پرورده آدمیزاد اونی که باید نمیشه!!!و سر انجام نداره!!!خود من،یه کبوتر تحویل جامعه دادم بی لیاقت از آب درومد،سگ نگه داشتم بی عرضه بود،گربه داشتم لوس بود بعدشم مرد،خرگوش داشتم کم کم داشت خودمو میخورد ولش دادم،خلاصه که بهتره آدمیزاد کاری به دنیای حیوونا نداشته باشه!!!خودشون میخورن و خورده میشن و زندگی میکنن حالشو میبرن
امیرعباس ملاء اینجوری نوشته میشه آذین جان
حیوونایی که من داشتم خوب بودن... یه طوطی بزرگ کردم مثه سگ پاچه میگرفت... یه عروس هلندی بزرگ کردم مجسمه از جاش تکون میخورد این نمیخورد.... گربه که کلن لوسه هرجا بزرگ بشه بازم لوسه... یه زمانی اعتیاد شدید داشتم به حیوون همه جور حیوون هم داشتم و بزرگ کردم اما چند وقته که ترک کردم... دیگه حوصلشونو ندارم...

خوررررررررررده میشن و حالشو میبرن؟!!!
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 10:40 ق.ظ
میدونم تنهای ولی دلیلی نداره حرف مارو دیگران بدونن
اخه واقعا دارم حرص میخورم عزیزم فقط به خاطر چند روز تعطیلی این همه تفاوت قیمت نامردی خب
امیرعباس درسته الناز جون من
چقدر تفاوت قیمت دارن مگه؟
من در جریان نیستم... هر چی مشهدی تو تهرونتون دیدی پوستشو بکن عزیزم
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 10:35 ق.ظ
حالا چرا خصوصی میگی عزیزم؟
نترس اینجا هیچکی مشهدی نیست که بیاد دفاع کنه
هر چی میخوای بگوووو
من تهنای تهنایم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

دعا پشت دعا برای آمدنت.
گناه پشت گناه برای نیامدنت.
دل درگیر میان این دو انتخاب.
کدام آخر؟ آمدنت یا نیامدنت؟


مشهد دل عالم است و ما اهل دلیم...
مدیر وبلاگ : امیرعباس
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
چت روم - چت روم